189- زندگی روی ابرها (دومین پست امروز)

پست قبلی

۲۳ ۱۵
حوا ...
۲۶ بهمن ۲۱:۳۷
چه جالب :)
من همیشه روی ابرها زندگی می کنم :دی
سِناتور تِد
۲۶ بهمن ۲۱:۴۱
به شخصه جنگل های شمالِ آمازون رو ترجیح میدم ;))
سِناتور تِد
۲۶ بهمن ۲۱:۴۳
الان اون گوشه داره قاشق نشون میده ینی گشنته؟! یا داره میگه من قاشق دارم؟! یا اینکه قاشقِ من از همه قشنگ تره؟! یا تبلیغِ قاشق سازیِ برادرانِ لگن ساز به جز جعفره؟! یا چی؟! :))))

پرتقال:

وای :))))))
به جز مورد آخر همشو داره میگه :))))
سِناتور تِد
۲۶ بهمن ۲۱:۵۴
مادرت واست قاشق خریده ینی؟!! :)))

پرتقال:

آره حسودیت میشه؟:دی
سِناتور تِد
۲۶ بهمن ۲۱:۵۶
ما خرس ها اصولأ از قاشق استفاده نمیکنیم :دییی میدونی که؟! 

پرتقال:

پس حسرت استفاده از قاشقو داری! میفهمم چه درد بزرگیه..
سِناتور تِد
۲۶ بهمن ۲۱:۵۹
نه بابا! 
دست یه مزه ی دیگه ای داره!
مخصوصأ وقتی باهاش به کندوی عسلِ زنبورا هجوم میبریم و عسل میخوریم :))
یا وقتایی که از رودخونه ماهی شکار میکنیم میخوریم :)))
اینا رو یه پرتقالِ یخ زده هیچ وقت درک نمیکنه :)))))

پرتقال:

یه پرتقال یخ زده شاید. ولی یه پرتقال دیوانه همه چی رو درک میکنه! حالا یه بار قاشقمو بهت قرض میدم که قاشق به دست نگرفته از دنیا نری
آرزو ﴿ッ﴾
۲۶ بهمن ۲۲:۰۱
من که کاری نمی‌کردم ولی چترسازها و چترفروش‌ها به فکر تغییر شغل می‌افتادند.

+  در همین نظر نظرمو پس می‌گیرم، اتفاقا کارشون رونق می‌گرفت! واسه رشد گیاهان و درختان که لازمه‌ی زندگی ما نیز می‌باشند، باید چترهایی اختراع بشه که دسته‌ش بلند باشه، تا قطره‌ها رو به زمین برگردونه.

پرتقال:

میشه فرضیه ات رو با رسم شکل توضیح بدی؟
من که نفهمیدم چی شد :/

بعدا نوشت: قاعدتا وقتی بارون به بالا بباره! خود شاعرم داره اشاره میکنه ما روی ابرا زندگی میکنیم. پس در واقع درختا بالا سرمونن و همچنان بارون به سمت اوناس
سِناتور تِد
۲۶ بهمن ۲۲:۰۲
حالا همون پرتقال دیوانه ی یخ زده! چه فرقی داره :))) یخ زدین همتون دیگه :))

قاشقت خرسی میشه ها :)))

پرتقال:

فرقش تو تفاوتشه! ما از اوناش نیستیم خرس جوان!
دیگه دلم مهربونه! میخوام یه دلخوشی و امیدی تو زندگیت داشته باشی
سِناتور تِد
۲۶ بهمن ۲۲:۰۷
:))))

من محو این مهر و عطوفتِ تامسونیت شدم :)))
[اشکِ شوق در چشمِ چپش حلقه زده و امیدوار به زندگی ادامه میدهد]

پرتقال:

خوشحالم که به زندگی برگشتی تد :)))
سِناتور تِد
۲۶ بهمن ۲۲:۱۰
اینو مدیونِ قاشقتم :)))))

پرتقال:

😂😂😂😂
برو حالشو ببر
شایستـ .ه
۲۶ بهمن ۲۲:۱۸
منم زندگی رو ابرا موخوام ^_^
آرزو ﴿ッ﴾
۲۶ بهمن ۲۲:۲۱
شاعر فرموده، به فکر کردن به زندگی اون بالا عادت می‌کرده! یعنی هنوز پایینیم.
الآن که فکر می‌کنم می‌بینم؛ واو! چقدر پیچیده!

پرتقال:

نه دیگه. میگه فک کنم عادت میکردم به زندگی روی ابرا
ولش کن اصن
شما نگران چتر فروشا نباش :دی
آرزو ﴿ッ﴾
۲۶ بهمن ۲۲:۲۶
وای پرتقال چقدر باحال! تا حالا از اون‌وری نخونده‌بودمش!
در این‌صورت چترفروش‌ها رو بی‌خیال اصلا!
و چه تلخ است قصه‌ی عادت‌کردن...
اونم زندگی روی ابرا! ترجیح میدم رویا بمونه تا این‌که عادت بشه!

پرتقال:

من همیشه تو رو با زوایای مختلف آشنا میکنم :دی
آخ جمله آخرت!
دقیقا بعضی چیزا فقط باید رویا باشن!
مثلا من حس میکنم یه خونه وسط جنگل هم اگه واقعیت پیدا کنه بعد حداکثر یه ماه عادت میشه -_-
آرزو ﴿ッ﴾
۲۶ بهمن ۲۲:۳۴
الآن قشــــــــــنگ فکرامو کردم، همونه که تو میگی :))
بحث جالبی بود، ممنانم :)

پرتقال:

بزن قدِش :)))
فدات :*
آرزو ﴿ッ﴾
۲۶ بهمن ۲۲:۳۹
ممنونم:دی
یا حتی خونه‌ی کنار دریا که قراره صبحا با صدای امواج پاشم و شبا با صدای رعد و برق و طوفان زهره‌تَرَک شم!:دی

بی‌خیال اصلا، جلوتر نریم. :)

پرتقال:

اینا رو گفتی و کردی کبابم:دی
سِناتور تِد
۲۶ بهمن ۲۲:۵۲
رویا :|
حواستونو جمع کنینا :/
من اعصاب معصاب ندارما!

پرتقال:

رویا دخترم این تد چی میگه؟
ر. باران
۲۶ بهمن ۲۳:۳۲
اصلا عالی می شد!
و فوق العاده!

مرتضی معادی
۲۷ بهمن ۰۰:۳۵
چه جالب
ینی طرف چقدر عاشق بارونه هاا
فک کنم منم در این حد باهاش موافقم

گل بهار ..
۲۷ بهمن ۱۱:۲۷
چه قالب قشنگی داری بانو ...
پرتقالی :)

پرتقال:

ممنونم :)
آندرومدا :)
۲۷ بهمن ۱۴:۱۱
جاست شل سیلورستاین -ـ-

پرتقال:

هازبند جدیدته؟:دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره!
انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود؛
من هم رفتم :)
#سهراب_سپهری
عرفـــ ـــان بلاگ بیان