اینااااهااااش

فرمودند که پست پسا کنکوریت کو؟ تو عنوان جوابشونو دادم :)) همین پیش پای شما در جواب احوال پرسی شان گفتم روبراه تر از همیشه! به دو دلیل. یک اینکه روبراهی باید در دل انسان باشد نه در ظاهرش. دو اینکه آدم با یکم درگیری و سرشلوغی که خسته فکری و جسمی اش میکند که نباید از روبراهی خارج شود! شما همیشه بگویید عالی. اصلا تلقینش هم معجزه میکند :) از آخر بیام به اول یا از اول به آخر؟ بذارید همینطوری هردنبیل(مثل انباری که نون اش میم خوانده میشود دیگر؟) برم جلو. صبح برفتم بر در شمس العماره، نه چیز! ها. رفتم مدرسمون که دست به گرفتن کارنامه درخشان بزنم :)) و حدس میزنید با چه مواجه شدم؟ فیزیک مردود، شیمی مردود، زیست مردود، زمین مردود، ریاضی مردود. البته دور از انتظار نبود. لابد میپرسید چرا؟ خب چون نخونده بودم! لابد میپرسید چرا؟ خب چون داشتم چیزای دیگه میخوندم. لابد میپرسید مثلا چی؟ اینجا باید بگویم کتاب های هنر :))) عرضم به خدمتتان که در روزی روزگاری نه چندان دور، همین چند ماه پیش، مادر پریشان حال سمت دختر که بنده باشم آمد و گفت: یا همااا! جانم را به لب رسانده ای! چرا درس نمیخوانی دخترک؟ دخترک چونان بغضش ترکید که بیا و ببین. که آه و فغان من این درس ها را ندوست و من هنر دوست. من عکاس خواه شد. (از شدت نمک پراکنی فراوان میمیرد.) مادر چشمان گرد کرده، دو دستش را بر روی زانوانش کوفته و با سخنانش مشت محکمی بر دهان بنده زدند. :دی اما دخترک کوتاه نیامد. رفت با پس اندازش کتب هنری تهیه نمود و نشست به خواندن. اما از آنجایی که دخترک کلا بیشعور بود (وی تاکید زیادی هم داشت که به خودتون توهین نکنین ولی اینجا نیاز بود. :|) و زیاد نمیخواند. مادر باز هی حرص میخورد. پدر از ماجرا بی خبر بود. مادر میگفت به پدرت چه گویم؟ دق میکند بنده خدا تو که اینها را هم درست و حسابی نمیخوانی! دخترک بینوا ساکت در افکار خویش غوطه ور بود. گذشت و گذشت تا روز کنکور. شاید باورتان نشود کنکور را هم دادیم و گذشت. حال آنکه اواسط مرداد کنکور عملیست و دختر قصه ما دارد کتاب متاب راجع به عکاسی میخواند و زین رو اگر کمکی میتوانید در زمینه دوربین یا عکاسی بکنید چشمانش را ستاره باران خواهید کرد. دیگر برایتان بگویم که شهریور هم که باید برویم امتحانات رد شده را بدهیم. هر چند پدر حرص فراوان میخورد و دخترک شرمنده است... در به در دنبال دوربین و ورکشاپ عکاسی می باشیم. (بماند که پدر جان سر لج افتاده میگویند تا قبول نشوی دوربین بی دوربین. فعلا واسه کارگاه سی ام (پوسترش)(نمیاید شما؟ بیاین ببینیمتون :دی) از سمیرایم دوربینش را قرض گرفتم. :* (قلب قلب) تا ببینیم چه میشود.) دنبال آموزشگاه رانندگی میباشیم. (برنامه های زیادی در سر داریم که منتظریم به قول مادر این ها را بزاییم تا به بعدی برسد.) حال از این سو و آن سو هم هی مهمانی فلانی. مراسم بیساری. گردهم آیی بهمانی هم نازل میشود و اِلا و بلا دیگر بهانه کنکور نداری پاشو بیا! :| ارغوان این چه رازیست که این بساط ها تمامی ندارد؟ میدانم متن درهمی شد. فکرم که درهم باشد متن هم درهم میشود. شما ببخشید. ولی باید برایتان میگفتم. البته کلی از شرق و غربش فاکتور گرفتم که در حوصله تان بگنجد. در آخر آیا کسی هست که بتواند برای ما یک قالب تک ستونه، منتهی از آن ستون کلفت ها بِطراحییَد؟ از اتاق فرمان اشاره میکنند بنده با واژه پررو آشنایی ندارم. و شاعر هم میفرماید یا پرتقالا! (پ ندارن که) به کجا چنین شتابان خلاصه؟ به جون ماهی تو تنگمون قسم که یادم نیس نظر خصوصیای کودومتونو جواب دادم کودومتونو ندادم. ولی بدانید و آگاه باشید که عزیز هستید. نکته آخر(هی میگم آخر هی تموم نمیشه) اینکه عمیقا خوشحالم و به قول مدیری عمیقا احساس خوشبختی میکنم. هیچ تابستانیم اینقدر هدفمند نبوده :) و این هسته سلول هایم را خندان میکند. مسلما وقتی کارهایتان در زندگی حقیقی زیاد میشود اولویت زندگی مجازی پایین می آید. اما با وجود همه اینها، من زندگی مجازی ام را هم خیلی دوست دارم و نمیگذارم دل مرده شود. کاش بی دریغ بی قضاوت بی توقع همدیگر رو دوست داشته باشیم. اون هم آدمایی که ممکنه کیلومتر ها ازمون دور باشن. حق یارتون :*



۱۴ ۱۲
آقای سین
۲۶ تیر ۱۹:۴۰
این همه ما رو منتظر گذاشتی بیای این پنج دسته گل رو بهمون معرفی کنی؟ :/

من کم کمش منتظر یه آقای مهندس قد بلند و خوشتیپ و مهربون بودم...

پرتقال:

خب این چیزا رو که تو وبلاگ نمیگن :دی
امـ اچـ
۲۶ تیر ۱۹:۵۳
یک میلییییییون بدی بری کلاااس؟ چه خبرهههههه😱😂
من 25 دادم کلی هم عشق کردم کلی هم چیز یاد گرفتم و اینا😌😂
چه عجب:/ 
میخوای تابستونم اینجا نیای؟؟ تهران چی میخوای نیای؟:/ 
هما ینی دلم میخواد خفت کنم:/ 
همون تجربیو میخوندیییی خببببببببب😒😂

پرتقال:

عزیزم :))) 17 هزار تومنه :)) اون یه ملیونه چیز دیگه ایه :))
میام. اونم میام.
میدونم :دی
نه اونو ندوس :دی
سِناتور تِد
۲۶ تیر ۲۰:۰۳
همچی یهو مجازی رِ به سلطه ی خودت در آوردی! 

پرتقال:

به لحاظ اکانتایی که ساختم؟ :دی
پـــــر ی
۲۶ تیر ۲۱:۱۶
یعنی الان زدی کنکور رو ترکوندی؟؟؟

پرتقال:

اگه ترکوندن را به معنی داغان دادن بگیریم بعله :دی
میم _
۲۶ تیر ۲۳:۰۲
خوب میکنی میری دنبال علاقت
به معنای واقعی خوب میکنی

پرتقال:

بزن قدش پس :))
♫ شباهنگ
۲۶ تیر ۲۳:۱۳
!!! 
جل‌الخالق...
ضمن اینکه دارم تحسینت می‌کنم حرص هم می‌خورم

خب منم هنر دوست دارم ولی هنر در کنارِ  چیزای دیگه
نه هنرِ خالی
هنر خالی نون و آب نمیشه برات

پرتقال:

چه چیز را تحسین میکنی و برای چه چیز حرص میخوری؟ روشن بنمای ای وی!
حتما وقت شد پستی من باب هنر در کنار بقیه کارا میذارم.
نون و اب هم میشود. صبوری میخواد :))
آندرومدا :)
۲۷ تیر ۰۰:۰۱
پرتقال... همای سعادت... پورجم...هما پورجم...روانشناسی...کنکور...عکاسی... تو همون پُریِ من بمونیا؛ خا؟! همون که هم ماهی بودیما...

پرتقال:

تا قیامت من پری شمام :)))
فِ. شین.
۲۷ تیر ۰۰:۲۶
لعنت به این مدرک گرایی تو ایران ...
+ ولی خیلی احساس خوبی داره که دیگه دغدغه ی کنکور نیست ((:

پرتقال:

تف توش :دی
کنت دراکولا
۲۷ تیر ۰۶:۴۸
خاله من نیز عکاس!پدرش درآمده..پدر ما را هم در آورده.:/دوربینش خیلی سنگین!دستت خیلی درد:دی

پرتقال:

هر کاری سختیای خودشو داره :))
fa fa
۲۷ تیر ۱۰:۵۰
کار خوبی کردی به نظرم
منم الان تو وضعیتی ام که اصلا نمیتونم از بابام دوربین بخوام هرچند دوربین قبلیمو خودش برده گم کرده:/

پرتقال:

چه کنیم پس؟:))
the moonwalker
۲۸ تیر ۲۱:۲۹
پرتقال جانم... خوشحالم که دارى کارى رُ انجام میدى که دوسش دارى؛ خوشحالم که یه هدف خفن پیدا کردى:)
دلمون تنگته. از یاد نبرى یه وقت ما رو:) :*

پرتقال:

چقدر خوبه که شما ها هستین و انرژی میدین. ❤
... ...
۳۱ تیر ۲۱:۰۲
پس بالاخره راحت شدی کنکوره رو رد کردی رفت
با آرزوی موفقیت در رشته مورد علاقه

پرتقال:

ممنونم :))
بانوچـ ـه
۰۴ مرداد ۱۷:۳۳
دیپلم نگیری دانشگاه هم نمیتونی بریا :دی
بخون قبول شو اینقد پدر و مادرت رو حرص نده دختر خوب :دی

پرتقال:

دیپلمو که گرفتم.
چشم چشم :))
جو لیک
۱۸ شهریور ۰۹:۲۵
به اینتر اعتقاد داری؟ به روح چی؟ :|

پرتقال:

پاسخ شما منفیست :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره!
انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود؛
من هم رفتم :)
#سهراب_سپهری
عرفـــ ـــان بلاگ بیان