منو نشونده بود رویِ پاهاش!

گوشی ام را به دست گرفته بودم و در راهرویِ مدرسه میچرخیدم که با مسئول اتاق کامپیوتر چشم در چشم شدم. نگاهی از سر تاسف انداخت و خودشیرین گونه به سمت دفتر ناظم قدم برداشت. خود را با سرعتی فراتر از حد انتظارم در دفتر گذاشتم. گوشی را تقدیم ناظم کردم و گفتم: صُب میخواسَم بِتون بدمش خانوم! ولی یادم رَف. الان که کارش داشتم یادم اومد!

نگاهی عاقل اندر سفیه نثارم کرد. گفتم: به خدا چیزِ مثبت 18 ندارم. اصلا خودتون برین نگاه کنین تو عکسام. گفت: اول میخوام وبلاگتو چک کنم!

مرورگر را باز کرد و شروع کرد به خواندن پست ها. میخواند و میخندید. میخواند و میخندید. میخواند و میخندید...


[خوابهایم]-[29 مهر 95]

∞ وقتی خواب میبینم، تا از خواب میپرم سریع توی نُتِ گوشیم یادداشت میکنم. با چشمایی که به زور باز میشه و دستایی که خواب رفته و از هر 5 تا کلمه دو تاشو اشتباه مینویسه! اما اگه اینکارو نکنم، خوابم یادم میره بعد از چند دقیقه! و من از فراموش کردن خواب هام بیزارم... 

۱ ۹
متـ ـین
۰۷ دی ۲۳:۱۶
خخخخخخ! فرض کن ناظم مدرسه وبلاگتو بخونه!!!! این دیگ خواب نیست، کابوسه :دییی

پرتقال:

آره دقیقا
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره!
انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود؛
من هم رفتم :)
#سهراب_سپهری
عرفـــ ـــان بلاگ بیان