تاجنونفاصلهاینیستازاینجاکهمنم

همزاد پنداری میکنم، پس هستم! :))

- حق با توعه! غریب شبیه امشب و غریب موجودیه آدمیزاد. گاهی آدم تو جنگ با خودش باید اونقدر پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش. اونوقت از دل اون ویرونه یه نوری، یه امیدی، یه جرئتی جرقه میزنه. غروب وقتی گفتم جوابم منفیه، خودمو با خاک یکسان کردم. بعد یاد حرفای اون شب افتادم. جلوی کافه نادری. هما؟ بس این این همه ناکامی؟ این همه بدبختی؟ توی دنیایی که دو روز بیشتر نیست، منتظر چی هستیم؟ کودوم معجزه؟ کودوم خوشبختی باد آورده؟ بیا! اینو دوباره به من بده.

-/ مرغ آمین دردآلودیست کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده /-


.: امیدوارم شاهد خبر جذابی از من در روز 17 تیر باشید =)))) حدس هاتون رو پذیرایم :))

یه کتاب بنویس. بذار کنارش...

- صدا جیغ میاد.

- مال کیه؟

- نمیشناسمش.

- از کجاس؟

- ‏صفحه 77، خط 23 ام، کتاب دهم از سمت چپ توی قفسه پایینی.

- ترسیده؟

- نه. فک کنم دلش پره.

- کسیو نداره بغلش کنه؟

- شاید داشته باشه ولی لابد نیستش.

- دیگه چیا ازش میدونی ؟

- دیشب هم خر و پف میکرد. نمیذاشت بخوابم. هر شب یه جوری هستش. دو شب پیش داشت نصفه شب غذا میپخت. بوش کل اتاقو گرفته بود.

- دسپختش خوبه پس.

- تا حالا نیاورده چیزی من بخورم. بهشم گفتما ولی فک کنم دوست نداره منو.

- مگه قهر کرده باهات؟

- از اولشم باهام دوست نبود. حتی اسمشم بهم نگفت.

- خوب پس چی میخواد اونجا؟

- میخواد منو اذیت کنه لابد. ولی من دوسش دارم...

- میخوای باهاش حرف بزنم؟

- چی بگی بهش؟

- ببینم داستانش چیه؟ چرا باهات دوست نمیشه؟

- اگه با تو دوست شد چی؟

- من در دلمو بستم. تو توشی مراقبشی.

- کاش یکم میرفت صفحه های بعدی. شاید خودش یه دوست پیدا میکرد دست از سر من برمیداشت.

- خب ورق بزن!

- ما که نمیتونیم بریم پیشش تو کتاب.

- یه کتاب بنویس بذار کنارش تا با اون دوست شه. 

دلتنگ ترینم.

منو یادتون هست؟ :)

190- بعد میگه بهترین نیست!

بهم گفت: گفتن دردای اینطوری حال آدم رو خوب نمیکنه هیچ وقت. فقط بدترش میکنه. راس میگی. بذار درد بیاد. ازش فرار نکن. آدم باید مثل لیوان آبی که میخوره خیلی راحت نوش جانش کنه. چاره دیگه ای تو زندگی نیست. بعضی روزها دردها تنها چیزی هستن که تو زندگی برامون مونده...  همیشه که همه چیز نارنجی و پرتقالی نیست:) گاهی وقتها باید وسط اون همه سیاهی یه پرتقال دیوونه خودش رو دوباره پیدا کنه:)


پ.ن: دوست داشتم 29 اسفند بهتون عید رو تبریک بگم ولی خب نمیتونم. پس از الان عیدتون پیشاپیش مبارک :) پست بعدی: 15 تیر 96 :)

189- زندگی روی ابرها (دومین پست امروز)

پست قبلی

188- فرهنگسرا نیاوران! / هشت بهمن

واران گفت پست بذار :) دیگه گفتم روشو زمین نندازم:))

نظرات پست 185 رو هم تایید کردم :)


وسط نویس: کمترین کاری که باید توی وبلاگ نویسی رعایت کنید اینه که لااقل دو دور پستاتون رو بخونید که غلط املایی و تایپی نداشته باشه!



دستای هممون یخ زده بود و من داشتم به این فکر میکردم چطوری تو این سرما با دستای سِر شده داره سیمای گیتارو تکون میده؟...


قسمتی که میخونه:


ز روی مهت جانا پرده بر گشا
در آسمان مه را منفعل نما، منفعل نما
به ماه رویت سوگند 
که دل به مهرت پایبند به طره ات جان پیوند
قسم به زند و پازند
به جانم آتش افکند خراب رویت یک چند


[آتش دل-جلال الدین تاج اصفهانی]


187- امروز عقل من ز من، یکبارگی بیزار شد!

15:18 + دارم میرم پشت بوم بارونو ببینم
15:19 - منم میام
15:20 + بیا:)
15:22 - الان رو پشت بوممونم
15:32 + گریه نکنی حالا
15:32 - دیر گفتی
15:35 + دعا زیر بارون بیشتر میگیره آیا؟
15:35 - میگن
15:35 + کاش بگیره
15:36 - چه دعایی کردی؟
15:36 + بماند:)
15:38 - نمیگی بهم؟ میدونی دارم لبه پشت بوم راه میرم؟
15:39 + برای چی دیوانه بیا پایین جان من
15:39 - بذا یه دورم تموم بشه
15:40 + یا خدا خدا رحم کنه
15:40 - حالم بهتر شد
 
 

186- وای از آن دم که بخواهم دهنی باز کنم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

185- اگر پویایی را از موضوعی دریغ کنید، حاصل مردابی بد بو است.

تک همسری، چند همسری، چه از ناحیه مرد و چه از ناحیه زن، همجنس همسری و کلا انواع و اقسام ازدواج ها با توجه زمان، مکان، عرف، وضعیت ذهنی و روانی فرد (افراد) و مدل های گزینش همسر، آنچه که افراد از ازدواج طلب میکنند بسیار متفاوت و همه قابل احترام و بررسی است. اینکه سیستم فعلی جامعه ما چند همسری را برای مردان تحت شرایط خاص ممکن دانسته برگرفته از دین است و متاسفانه به بخشی از زنان در جامعه ما در ارتباط با این موضوع ظلم میشود.
باید در نظر داشت که چند همسری مردان در اسلام زمانی تایید شد که پیغمبر، که درود بر او باد، با موج عظیمی از ستمگری جامعه عرب بر علیه زنان رو به رو بود. در آن جامعه تقریبا 13 نوع ازدواج عرف بود (کلا وضعیت زنان بسیار نابسامان بوده است و توضیح آن از این مقال خارج است. رجوع شود به کتبی همچون صحیح بخاری، تاریخ ابن اثیر، لسان العرب و ...  . ضمنا کتب معرفی شده هیچکدام چاپ جمهوری اسلامی نیست!!!). پیغمبر با توجه به آیات قران و شرایط جامعه عرب تقریبا 11 نوع را باطل و دو نوع (دائم و متعه) را امضا (تایید) کرد. حقیقتا رسیدگی به امور زنان در نبود NGO ها، بهزیستی، خیریه ها، کمک رسان های مردم نهاد و ... به جز از طریق چند همسری مردان در آن زمان و مکان، امکان پذیر نبوده است. ضمنا طبق مطالعات تاریخی، جمعیت زنان در شبه جزیره عربستان از مردان بیشتر بوده است (به دلایلی همچون جنگ های پی در پی اعراب). پیامبر، که درود بر او باد، بهترین و کم عارضه ترین روش را برای بهبود حداکثری وضع زنان در نظر گرفت. زمانی که همسر از پدر به پسر به ارث میرسید، پیامبر یک هشتم اموال شوهر متوفی را برای همسرش تعیین کرد. زمانی که بعد از پدر، برادر ارشد اختیار دار کامل دختر (حتی بالغ) بود، پیامبر ارث دختر را نصف پسر قرار داد. آنچه توسط اسلام در جامعه عرب تغییر داده شده، نمونه بارز پیشرفت قواعد و روابط اجتماعی ست و بیشتر شبیه یک دگرگونی اساسی است.
آنچه مورد اشکال است طابق النعل بالنعل سیره، سنت و توصیه های صدر اسلام در جامعه کنونی است. اگر پویایی را از موضوعی دریغ کنید، حاصل مردابی بد بو است. اگر فقیه و شارع، شروط موضوعه را در تفقه و تشرع خود دخیل نداند، آنچه که امروز پیش روست اجتناب ناپذیر است.

نویسنده: میم پ (با کسب رضایت از وِی!) (وبلاگ هم ندارد!)

184- همنوع خواری!


ما پرتقال آبدار داریم! خشک هم نیستن! بیخود بد نگید از پرتقالا! 

همین الان هم نوش جانشون کردم!

183- البته اینم یه حرف جالبه! که ما تموم حرفامون حق به جانبه! هه!

 ما از خوبیامون دم زدیم وگرنه، منم به خیلیا کم بدی نکردم!

اما بذار بد و بیراها رو حواله ام کنن! بلکه خالی شن و منو حلالم کنن!

"یاس"


اصن من بداخلاق! من بدون ثبات شخصیت! من تصور خراب کن! من سنگ دل!

آدم وقتی از این پست ها میذاره غالبا چند تا از دنبال کننده هاش کم میشه! اصلا برام مهم نیست ها! فقط میخوام بگم تو دنیای واقعی وقتی اون روی سکه و حال بد آدم ها رو میبینید هم میتونین با یه کیلیک بذارید و برید؟


و کنکور:

عکس به دلیل 6 بار کپی شدن برداشته شد :///

(همه نمره هام بالا 18 بودن کلا اگه مشتاقین بدونین:/)


این نمره های پارسال کسیه که نمره های امسالش این ریختی بوده! | کلیک | کلیک |

182- خلأ

چقدر یه حسِ پوچ و مزخرفی دارم!


پ.ن: کامنت هایی با مضمون "چی شده؟" یا تو این مایه ها رو جواب نمیدم.


181- نکاتی مِن بابِ یک آرامش گیرنده از بیان! و پیرامونش!

سلام بر و بچ :))

با اینکه کاملا بیزارم از اینطوری پست گذاشتن ولی خب مجبورم مجبور!

اون اتفاق پیچیده کننده ای که الان احتمالا خیلی هاتون دوست دارید بدونید چی بوده غم انگیزه!

بابای دوست صمیمیم(فریبا) فوت کرد :( (یک بامداد یک شنبه بر اثر سکته قلبی و مغزی)

من دقیقا یک شنبه، دهم، فهمیدم. عصر که از خواب پاشدم دیدم که سمیرا زنگ زده گوشیم و بعدشم دیدم داره گوشی مامانمم زنگ میخوره که باز سمیرا بود. و خب یه خصوصیت بدی که دارم اینه که تا حد امکان از مکالمه تلفنی جلوگیری میکنم. به سمیرا اس دادم که: جانم سَمی؟ گفت زنگ بزن کارم مهمه! دیگه زنگ زدم و سمیرا با یه صدایی که داشت میلرزید بهم خبر رو داد. بالافاصله پوشیدم و رفتم خونه فریبا اینا. تا بغلش کردم دوتامون زدیم زیر گریه... وای نمیتونید تصور کنید دوستی رو که اشکش براتون غریبه اس رو توی این حال ببینید. من رسما فقط بغلش کرده بودم و اجازه دادم گریه کنه... میگفت دیگه واسه کی درس بخونم؟ میگفت بابام از جای تنگ بدش میاد... خیلی حرفا زد... خلاصه من که به هزار مشقت داشتم قوام رو حفظ میکردم که نقش حامی رو داشته باشم.

دوشنبه صبح رفتیم مراسم. تاج گل مصنوعی و طبیعی هم که زحمت سفارشش رو یگانه کشیده بود و با سمیرا و فاطی رفتن گرفتن و ما زودتر با بقیه رفتیم مسجد. انصافا عکس دارم ازش ولی ناموسا الان با چنان سرعتی دارم تایپ میکنم که وقت آپلود عکس نیست (کلی چک لیست تو گوشیم دارم از چیزایی که باید براتون آپلود کنم و بگم و اینکه الان تایم کمه به شدت نفرت انگیزه)

باز 5 شنبه شبش مراسم شام داشتن. من و سمیرا و یگانه و زهرا و فاطی رفتیم و مینا و اون یکی فاطمه رو اجازه ندادن بهشون چون شب بود.. ( البته ما هم پدر هامون زحمت بردن و آوردنمون رو کشیدن..)

خلاصه آخر شب یکم حال فریبا بهتر بود. داشت برای من و زهرا خاطرات باباش رو تعریف میکرد و ما امیدوار شدیم خلاصه..

جمعه ظهر هم مسجد بود و باغ رضوان که ما فقط مسجد رو رفتیم. کلی از بچه های مدرسه و چند تا از مسئولا و معلما هم اومدن.. منم کلا مسئول نشون دادن اینکه مامان و خواهرای فریبا کودومان به بچه ها بودم چون باید برای عرض ادب و تسلیت و اینا میرفتن پیششون

بعد مسجد با مامانم و بچه ها رفتیم وسط زاینده رود رو سنگا و یکم فاصله گرفتیم از محیط غمبار.. (که باز عکساشو و جریان مفصل رو اگه عمری باقی بود حتما ابلاغ میکنم بهتون)

بعدشم بابا اومد دنبالمون و یه سری بچه ها رو ما رسوندیم.

تو مسجد کلی به فریبا اصرار کردیم که شنبه بیاد مدرسه ولی خب نیومد.. یک شنبه اومد ولی..

تقریبا حالش تعریفی نداشت ولی سر زبان توی بحث مشارکت کرد که باز جای امیدواری داشت

دوشنبه شب بهش اس دادم داری چه میکنی؟ گفت سعی میکنم به خودم بیام..

فریبا خیلی قویه! خیلی.. امیدوارم زمان هر چه زودتر از دردش کم کنه :(

امروز سر زیست یهویی گریش گرفت و باز من تنها چیزی که داشتم ارائه بدم فقط دستمال و آغوشم بود...

واقعا آدم چی میتونه بگه آخه؟:(

هر چی بگی در اون موقعیت برای اون فرد مسخره به نظر میاد

و اما در مورد خودم بگم که منی که پارسال اصلا سرمانخوردم امسال بار سومیه که دارم سرما میخورم :(

یعنی انقدر اوضاع جسمیم لِهه که نگو!

یه هفته اس دماغم کیپه و آبریزش و این حرفا!

الان که یکم خوب شده تازه سر و گلوم داره دردش زیاد میشه :|

و دیگه اینکه راجب درس هم همین رو بگم که رسیدم به پنج هشتم از وضعیت قبلی و ایشالا در دو هفته آتی میرسیم به یک و سپس میزنیم از نقطه اوج قبلی جلو :)

مامان خوشحاله.. بابا خوشحاله.. و زین رو منم یاد گفتم چطوری دل بکنم از این گوشی و لپ تاپ و تایمم رو مدیریت کنم مثل چند ماه پیش

اهداف آغوشتونو برا من باز کنید :)

و اینکه هنوز که یه سریاتون صفحه مستقل نظر خصوصی دادن ندارید :||

پست های اونایی که همیشه میخوندمشون و کامنت میذاشتم رو خوندم :) اونایی هم که میخوندم و کامنت نمیذاشتم رو هم خوندم :)

خلاصه فک نکنین از زیر چشمان تیز بین پرتقال میتونین فرار کنین

حق یارتون و اینکه برا زودتر خوب شدن حال فریبا و شادی روح پدرش دعا کنید :)

احتمالا پست بعدی دوشنبه خواهد بود.

نظر های دریافتی تا اون موقع رو هم همون دوشنبه پاسخگوئم

سپاس که همراهمین :) چه جدیدا:) چه قدیمیا :) چه دوستا و چه دشمنا! و سپاس ویژه از رفقای خاص :)

کی بشه وقت کنم برم سر یه قالب جدید!؟ این دیگه داره میره رو مخم -_-

و در آخر اینکه مراقب زندگی هاتون باشید.


بعدا نوشت 23:59 : میخواستم آدرس جا نظریمو عوض کنم بعد اشتباهی زدم پاکش کردم :||||||| :((((( الان انقدر عصبی ام که نگو ://// اون همه خاطره و نظرو پاک کردم :(((((( دیگه باز میذارم نظر های پست ها رو! ولی به همون مِنواله! تایید نمیشه! و اونایی که نیاز باشه رو جواب میدم. فقط الان شرمنده اونایی شدم که واسه این پست نظر گذاشته بودن الان پاک شد نظرشون :(((((( سام وان کیل می :((((

180

یکم اوضاع پیچیده شده... هفته دیگه جواب میدم نظراتتون رو :)

الان وقت واسه پست گذاشتن هم ندارم -_-

هفته دیگه اگه اتفاق پیچیده کننده ای نیافتاد؛ مفصلا توضیح میدم :)

چطوری هر دفعه این همه تایپ میکنی شباهنگ؟ :))

1- شماره منفی یکمـ از این پست: سکانس اول (مدرسه / زنگ اول / سر کلاس): فریبا: غذا نیاوردی؟ من: نه! میخوام از بوفه بخرم! - نمیخواد بابا من ... (یادم نمیاد غذایی که گفت رو) دارم، با هم میخوریم. - نه تازه از اینا خوردم. از بوفه میخرم. - عه نه! انگار مامانم ... (بازم یادم نمیاد چی گفت) برام گذاشته! -بابا میگم از بوفه میخرم دیگه! تو خودت میخوای بخوری خب! - نه من اصلا دلم ناهار نمیخواد. - (در حالیکه کلافه شدم!) حالا صبحه! تا اون موقع گشنت میشه! فوقش من هم از بوفه غذا میگیرم، هم غذا تو رو میخورم! (وسط نویس: من خیلی میخورم :دی دوستان در جریانن! ولی بابا معتقده چون میوه کم میخورم جذب بدنم نمیشه :| مامان هم معتقده ژن ام به بابام رفته (که در واقع این جمله مصطلح غلطیه! چون بچه ها از هر مدل ژن دستِ کم یک آلل از مادر دارن یکی از پدر، و اینکه کودوم آلل رو داشته باشن، بستگی به نوع ژن، صفاتشون رو تعیین میکنه) و هر چی میخورم چاق نمیشم! خلاصه که دو ساعت پیش رفتم رو ترازو، دقیقا 44.4 kg بودم :دی) سکانس دوم (مدرسه / زنگ تفریح دوم): (فریبا داره بلند میشه که بره بیرون، یادم نمیاد خودم کیف پولم رو بهش دادم یا خودش گفت بده) من: اگه قرمه سبزی داشت، قرمه سبزی بگیر! نداشت جوجه! فریبا: باشه (و کلاس رو ترک میکنه، همزمان زهرا میاد تو کلاس و سرمون به صحبت گرم میشه. بعد از چند دقیقه زنگ میخوره، فریبا میاد تو کلاس، زهرا میره سر کلاس خودشون، کیف پولم رو نگاه میکنم، میفهمم که ازش پول کم شده ولی نمیفهمم چقدر! قبل اینکه به فریبا بدمش یه نگاه کردم ببینم به اندازه کافی پول دارم یا نه!) من: چی گرفتی آخر؟ فریبا: جوجه! - خب ژِتونش کو؟ - دستِ یگانس! - اوکی! سکانس سوم (مدرسه / زنگ سوم / سر کلاس): (یکی میاد دم در کلاس و فریبا رو صدا میزنه و فریبا میره بیرون و تا آخر زنگ هم نمیاد. (قابل توجهتون که فریبا نماینده کلاسه و خب چیز عجیبی نبود قاعدتا!)) سکانس چهارم (مدرسه / زنگ ناهار): میزنم از کلاس بیرون و توی پله ها یگانه رو میبینم) من: ژتونمو بده! یگانه: عه! دست فاطیه! - خب فاطمه کجاس؟ - نمیدونم! (پوکرفیس طورانه به یگانه زل میزنم و دیگه چیزی نمیپرسم. انگار که خب مشخصه دیگه! باید الان دنبال فاطمه بگردیم. میریم توی حیاط. فاطی اونجا نیست. بر میگردیم تو ساختمون و میشینیم روی صندلی های توی راهرو که معمولا همونجا غذا میخوریم و فاطمه پیریم و زهرا پیریم (مثه ایکس و ایکس پیریم، چون فرق میکنن باهم ولی اسماشون یکیه) رو هم مستقر در اونجا میبینیم، یهو یادم میاد یه چیزی!) من خطاب به یگانه: سمیرا (نماینده کلاس اونا) رو هم اومدن سر کلاس صدا زدن؟ یگانه: آره! من خطاب به زهرا و فاطمه پیریم: مال شما رو چی؟ فاطمه پیریم: آره! من: وا! (فاطی از دور میدوه به سمت پله ها!) من: کجا بودی؟ فاطمه: میگم حالا! (در حالیکه که فکر میکنم میخواد بره ژتون ها رو از بالا بیاره، چیزی نمیگم و میذارم بره. دو دقیقه بعد برمیگرده.) من: ژتون ها کو؟ فاطی: عه! بالا بود! - خب نیاوردی یعنی واقعا؟ :| نصف زنگ رفت! - خب حالا میرم میارم! (دو دقیقه بعد برمیگرده) فاطی: میرم میگیرم براتون! من: دمت گرم! سکانس پنجم (همچنان زنگ ناهاره / کلی وقت گذشته و فاطی هنوز نیومده و من دارم غر میزنم که بابا هلاک شدم از گشنگی!): من: یگانه پاشو بریم ببینیم کودوم گوری موند این فاطمه! سمیرا و فریبا هم که معلوم نیست کجان! یگانه: آره بریم! (میریم توی حیاط، من همه جا چشم میندازم و فاطی رو نمیبینم، میریم توی بوفه و من به مسئول اونجا میگم که یه فرد با چنین مشخصاتی نیومد غذا بگیره؟ و اون میگه چرا اومد! غذا ها هم تموم شده! دیگه واقعا نگرانش میشم و به یگانه بروز میدم و اونم ابراز نگرانی میکنه! میریم توی اون ساختمون (ساختمون پیش دانشگاهیا که ما باشیم از ساختمون سومیا و دهمیا جداس و نماز خونه توی ساختمون اوناس) میرسیم به نمازخونه) من خطاب به حانیه و ملیکا: سمیرا و فاطمه نیومدن اینجا؟ اون دو تا: نه! من با حالت نگران خطاب به یگانه: کجان پس اینا؟ :( یگانه با حالت نگران: نمیییدونم! :( (ناگهان زهرا زِگوند (مثه ایکس(x) و ایکس پیریم('x)و ایکس زگوند("x)) رو میبینم. من خطاب به زهرا زگوند (با اون کاپشن نارنجیش که همیشه دل من رو میبره! من چرا کاپشن نارنجی ندارم؟): سمیرا و فاطمه رو ندیدی؟ زهرا زگوند: چرا دیدم! سمیرا دم در منتظر داییش بود! من: داییش!!!؟؟ اون: آره (و صحنه رو ترک میکنه!) یگانه: داییش برا چی آخه؟ من: چمیدونم! (میریم به سمت در مدرسه) سکانش ششم (دم در): (من در حالیکه سوال در چشمام موج میزنه، فاطمه و فریبا و سمیرا و مینا و زهرا پیریم و فاطمه پیریم رو دم در میبینم و ناگهان زهرا یه پاکت کاغذی که فکر کنم از خانه کنتاکی بود تحویل من میده و منِ گشنه که خیالم از بابت سمیرا و فریبا و فاطمه راحت شده، بیخیالِ بقیه قضایا رو به فاطمه میکنم و میگم): ژتون من کووو؟ :( (همه داریم با پاکت هایی در دست که زیر یه مشت کاپشن مخفی شده (رجوع شود به 3) به سمت ساختمون خودمون میریم!) فاطمه: نگرفتم اونا رو! زهرا پیریم: بابا تولدت مبارک! (من مات و مبهوت چند ثانیه به دوربین خیره میشم و سپس وای وای گویان و ذوق کنان متوجه میشم تمامی این تدابیر برا این بوده که من نفهمم قراره از بیرون غذا بگیرن و خلاصه سورپرایز بشم که الحق هم شدم و درود میفرستم بر خودم که در مواقع لازم خنگ بودنم نمود میکنه :دی) سکانس هفتم و آخر (توی یکی از کلاس های خالی): غذامونو میخوریم. فاطمه یه سری فیلم از دوران راهنمایی که من با دوربین لپ تاپ کلاس از خودم گرفته بودم رو از توی گوشیش نشونم میده و باید بودید و قیافه منو میدیدین :)))) اصلا عالی بود. :))


2- پشت صحنه ی شماره یک: توی سکانس اول در واقع اصلا ظرف غذای فریبا خالی بوده و صرفا جهت رد گم کردن آورده شده بوده تا من از خرید غذا منصرف بشم که نشدم :دی توی سکانس دوم اومدن زهرا به کلاس و حرف زدن با من که من از کلاس نرم بیرون از پیش تعیین شده بوده :دی و پولی که از کیف پولم هم کم شده بوده در واقع جهت محکم کاری بوده و سهم خودم از پیتزاها حتی :دی توی سکانس سوم در واقع فریبا و سمیرا از کلاس رفته بودن بیرون که سفارش بدن غذاها رو. توی سکانس چهارم اصلا نماینده کلاس زهرا و فاطمه پیریم بیرون نرفته بوده ولی وقتی من اون سوال رو میپرسم یگانه از پشت سرم به اون دوتا اشاره میکنه که بگید آره! :دی و خب میدونید که کلا ژتونی هم در کار نبوده! توی سکانس پنجم بر و بچ دم در بودن و بعدش ابراز کردن ما حتی چشم تو چشم شدیم و فکر کردیم دیگه تو فهمیدی و لو رفت! ولی من اصلا نفهمیده بودم :دی دیگه اینکه توی نمازخونه هم باز یگانه از همون شیوه سکانس قبلی بهره گرفته و از پشت من به حانیه و ملیکا اشاره کرده که بگید نه ولی خب زهرا زگوند رو دیگه نتونست با اون شیوه کاریش کنه و اینجا زهرا زگوند سوتی داد که خب شاید براتون جالب باشه که بازم من به چیزی مشکوک نشدم :دی در سکانس ششم در واقع اون آقایی که سمیرا منتظرش بوده داییش نبوده و صرفا میخواسته غذا ها رو بیاره ولی از اونجایی که در سکانس های قبلی زهرا زگوند اونا رو دم در دیده بوده سمیرا گفته بوده داییشه! (اینکه چرا در مورد 3 مشخص میشه! :دی) در سکانس هفتم هم زنگ کلاس خورده بود ولی ما در کمال آرامش نشستیم غذامون رو خوردیم که ناگهان ناظم گرامی اومد و گفت که از معلماتون اجازه گرفتین؟ ما هم خیلی شیک و متحد گونه یکصدا گفتیم بله! و به ادامه خوردن پرداختیم. حالا زهرا و فاطمه پیریم فیزیک داشتن که از قضا معلمش هم خیلی خاص و عجیب و در عین حال هم خوب و هم بده! :| اصن توی توصیف نمیگنجه! حالا قضیه این بود که زهرا و فاطمه پیریم گفتن این ما رو راه نمیده ولی از اونجایی که من به طرز شگرفی (که هنوز دلایل آن در دست بررسیه) جایگاه ویژه ای نزد این معلم دارم، گفتم که من میام توضیح میدم براش که بذاره برید سر کلاس. خلاصه رفتم و دم در کلاس گفتم: میشه یه لحظه بیاید؟ - بله عزیزم! هنوز من دهنم باز نشده بود که دو دوستمون رو دید و گفت: میخوان بیان تو؟ - بله اگه اجازه بدین! (پشت چشم نازک میکنه، یه نگاهی هم به من میکنه) - برید تو! من: نمیخواد توضیحی بدم خانوم؟ - نه مراقب خودت باش! و اونجا بود که من با چشمانی از حدقه در آمده صحنه رو ترک کردم.


3- پشت صحنه از زبون سمیرا (این همون سمیراست که توی این پست بهش اشاره شد{لبخند}): ما رفتیم از ناظم اجازه بگیریم که از بیرون غذا خریدیم اشکالی نداشته باشه (اول سفارش دادیم بعد رفتیم محض احترام اجازه بگیریم چونکه قبلا دیده بودیم بقیه هم اینکار رو میکنن و اصولا فکر کردیم اجازه نیاز نباشه) خلاصه رفتیم و ناظم گفت نه! حالا ما هر چی میگفتیم بابا قبلا بچه ها کردن اینکارو و حالا که به ما رسید ممنوع شد؟ که ناظم گفت اصلا برید به مدیر بگید. رفتیم پیش مدیر. اونم با کلی ادا و اصول آخرش گفته حالا سمیرا واقعا ارزشش رو داشت؟ منم گفتم بله خانوم! خوشحالی دوستم ارزشش رو داشت. در نهایت هم گفتن پس هیچ کس نباید بفهمه و آشغالاش رو هم نمیندازین تو سطل های مدرسه. منم برا اینکه توی اون سکانس زهرا زگوند گیر نده بهش گفتم داییمه!


3.5- کوشا باشید: در حفظ و نگهداری چنین دوستانی که همانا آنان از بهترین نعمت های خدا دادی اند و همانا قدر بدانید و شما هم به سانِ آنان باشید و خلاصه غرض اینه که بگم خیلی خوشحالم که دارمتون :)


4- هایکو: در واقع خیلی وقت پیش توی نودهشتیا که الان دیگه فکر کنم کسایی که اون موقع عضو فعالش بودن اونجا رو بنا به هر دلیلی ترک گفتن مثه خودِ من، ولی یه بخشی بود به اسم هایکو کتاب. اینطوری بود که باید سه تا کتاب رو ازشون عکس میگرفتی که با اسم های اونها یه جمله باحال و با معنی درست بشه و خب کلا این حرکت مقادیر قابل توجهی با اصل هایکو تفاوت داره ولی خب کار جذابیه و چند وقت پیش بهار این پستش رو گذاشت و من دوباره یادش افتادم و این شد که الان براتون با یک نگاه به کتابام درستش کردم :) باحاله خلاصه! دعوتتون میکنم :)

عجیب تر از رویا (است، اما) من زنده ام! (در) صد سال تنهایی!





5- بچسبد به اون 100 تا دلخوشی کوچیک!: یکی از چیزایی که جدیدا خیلی زندگیمو راحت تر کرده اینه که سیم شارژر قبلیم بعد یک سال اتصالی داد و خراب شد و الان یه سیم شارژر دارم به درازی 9 وجب و نیم! همانا سیم شارژر بلند داران از خوبان و خوشبخت های روزگاران اند و باید سیم شارژر بلند را تجربه کرده باشید تا بدانید چه میگویم! :دی


6- سخن بزرگان: خب بچه ها! تابع براکت مثل کشور ما میمونه! میپرسید چرا؟ بله! چون تمام نقاطش بحرانیه! (تعریف نقطه بحرانی)

7- مکالمه ای در چندین روز پیش(داخل سرویس): من: یه بار هم نشد دقیقا موقع باز شدن آب زاینده رود من وسطش باشم و همزمان وقتی آب داره میاد من هی برم عقب و فقط یه مرز کوچیکی بینمون باشه! (حالا اینطوری هم نگفتما ولی منظورم همین بود، خود دوستام گرفتن چی میگم) یاسمین: دیوونه ای؟ سمیرا: این پرتقال اگه زمان نوح هم بود به خاطر هیجانش هم که شده نمیرفت تو کشتی! من:

8- چون خیلی ها اظهار عجز کردن در این باب میگم:
به خدا، به قسم آیه، من جا نظری دارم! ببین! به خدا، به قسم آیه، کافیه اون بالا وبلاگ توی منو کلیک کنید روی جا نظری! به خدا! به قسم آیه! یه سری پست ها رو من بسکی حس مشترک میتونم داشته باشم با کلمه هاشون فقط توانایی بروز احساس دارم. واسه همین یکی از دلایلی که گاهی به پست هاتون نظر خصوصی میدم اینه که اگه قبلا ها که نظرای پستام باز بود کسی برام چنین کامنتی میذاشت به شخصه چیزی جز لبخند گذاشتن در جوابش نداشتم ولی به خدا! به قسم آیه دلم نمیاد احساساتم رو هم بروز ندم!

9- نکنه: دچار یه بیماری ای شدم که خودم اسمش رو گذاشتم "نکنه"! اینطوریه که هر چی میخوام بنویسم، میگم نکنه یهو یکی این تیکه رو بخونه و ناراحت بشه؟ حالا به هر دلیلی! هر چقدر هم ناراحتیش آنی یا کم باشه! ولی به شخصه عذاب میکشم از اینکه مثلا، دقت کنید! مثلا بیام عکس یکی از کادو های تولدم رو بذارم بعد یکی دلش بخواد و ناراحت بشه از اینکه چرا اون همچین چیزی نداره. به واقع دوست ندارم کسی حس بد داشته باشه با خوندن پستای من. نه اینکه بخوام خود سانسوری کنم ها! نه! ولی جدیدا دارم نهایت سعی ام رو میکنم که یه جوری رفتار کنم و حرف بزنم و بنویسم که این قسمت هایِ نکنه دار از سیستم حذف بشه!

10- توی عکس هم یه بینهایت هست {لبخند}: یادتونه گفتم ممکنه بابام بگیره گوشیمو؟ و البته لپتاپم رو! حالا خواستم بگم که کلا بابام تا حالا 100 بار این موضوع رو بهم گفته. ولی این دفعه خودم تصمیم گرفتم شب که اومد دوتاشو با دستای خودم تقدیمش کنم. حمید خیلی باهام حرف زد و من به واقع دلم نمیخواد نا امیدش کنم. (من و حمید! رمز همون قبلیه! وسط نویس: به قول مامانم: ژن حمید به باباش نرفته :دی) (درسته که نوشتم تا هر بینهایتی که میخواید قضاوت کنید و الان به واقع دلم میخواست بهتون نگم که حمید داداش دومیمه ولی خب گفتم :|!) در کل خبر دادم که ممکنه فقط آخر هفته ها برسم بیام اینجا... وقت کم و این حرفا... تا تهش بخونین دیگه! خوشم نمیاد بیشتر توضیح بدم!

11- مربوط به عنوان: به واقع (افتاده تو دهنم این :|) الان سه ساعته که دارم تایپ میکنم و یه نوع خداحافظی با لپ تاپم هم محسوب میشه! چند ساعته رسیدیم اصفهان و خونه خیلی سرده و دست هام هم از زیاد تایپ کردن و هم از سرما سِر شده!

12- و در آخر: دعا یادتون نره! دلم تنگ میشه براتون! مخصوصا بعضیا! و دیگه اینکه حق یارتون :)

بعدا نوشت: عکسای برفی که توی تهران اومد رو یادم رفت بذارم براتون! کلی عکس خوشگل گرفتم :) ایشالا باشه واسه پست بعدی :)
بعدا نوشت 2: آندرومدا میگه نودهشتیا فیلتر شده و این سایتی که توی مورد 4 لینک کردم اصلش نیست!
بعدا نوشت 3: پست قبلی رو یادم رفت لینک کنم! الان هم به نشانه اعتراض لینک نمیکنم! عوضش یادآور میشم که توی پستِ 177 اونایی که ادامه مطلب رو نخوندن برن بخونن!
بعدا نوشت 4: تد یه پست گذاشته بود! خواستم فقط و فقط بگم که الان که دارم بیشتر فکر میکنم میبینم یکی از نیاز های بسیار زیادی که در یک وبلاگ حس میشه اون بخش تماس با من هستش! یا هر صفحه مستقل دیگه ای! دقت کنید مستقل! که بشه توش بدون زدن تیک نظر خصوصی، نظر خصوصی داد! یعنی تنظیم شده باشه فقط خصوصی بتونی نظر بدی! آخر هفته اومدم، نبینم یه سریتون هنوز نظر خصوصی دونی ندارید ها! :))

178- اصلا این بار چه بهتر!

پرتقال دیوانه تقدیم میکند! :)

سرِ زنگ دینی سُراییدم! :دی

خیلی هم خوب خوندم براتون!

اینم پست قبلی '_'

اینم شعر: 



خستگی، گیجی و منگی، به کنار!

آن همه درد کشیدم، به کنار!

رفتی از خانه و حالا دلِ من

شده متروکه و ویران، به کنار!


زندگی در نِگهم بیخود و بی نور شده

آن همه شوق و امیدم، همه نابود شده

سر، دو دستم، نه! تمامی وجودم به شبی

در نبودت همگی هاله ای از دود شده


من اگر کشته لبخند تو ام، عیبی نیست

تو اگر حقه زدی بر دل من، عیبی نیست

وای اگر جای تو و من، حال وارونه شود!

این همه زخم که بر روح منست، عیبی نیست؟


اصلا این بار چه بهتر که نگاهت الکیست

وان ببخشید و ببخشید که گفتی الکیست

من دِگر حفظ شدم در پسِ این کهنه نقاب

تک تکِ عاشقتم، عاشقتم ها الکیست...


[هما پورجم]

177- این کیست این؟

من پرتقال هستم! همانی که همه او را به دیوانگی میشناسند. همانی که او را بمب انرژی میدانند؛ علی الخصوص در دنیای نسبتا مجازی! همانی که تا کسی میگوید: آخ! تا میگوید: آه! میشتابد برای کمک رسانی؛ حتی اگر خودش کمک لازم ترین فرد ممکن باشد. همانی که این روزها بیشتر در خود فرو میرود. بیشتر فکر میکند و هر روز نسخه جدیدی به اجبار روی روحش نصب میشود. همانی که دلش تنگ شده است برای آن پرتقال بی عقل چند سال پیش که پشت صفحه تلگرام اشک میریخت و به حرف های رفیق ترین هایش که سعی میکردند، قانع اش کنند راهت اشتباه است پرتقال! گوش کند و الحق هم قانع میشد و خرسند از این بود که چقدر خوب که دوستانم عاقل تر از من هستند.

پرتقالی که هر جا چشمی نمناک میبیند، احتمالا اولین کسی است که دستمال به دست به سمت منبع گریه میرود و با لبخندی که سعی دارد به مهربان ترین شکل ممکن باشد میگوید: دنیا هنوز خوشگلیاشو داره! ولی حالا چه؟ به گمانم این چند وقت بیشتر از 100 برگ دستمال کاغذی اشک ریخته است! مهم نیست برای چه... مهم این است که کی این حجم غم در وجود پرتقالی به این کوچکی جا خوش کرد؟

آن شب پدر داشت فریاد میزد. مادر میلرزید و گریه میکرد و من؟ من در آن لحظه تک تک سلول هایم خواستار مرگ بودند تا چشمان خیس مادر را، از درون خرد شدن پدر را نبینند. منی که پوزخند میزدم به آدمهایی که مینویسند یا میگویند: خدایا چرا من نمیمیرم؟

بعد من، همین منی که دست به موعظه اش همیشه به راه است، می آید این پست کذایی را میگذارد! شما حساب کنید چقدر جگر پرتقال قاچ قاچ شده بود. پرتقالی که راه به راه به همه امید میداد که هیچ چیز ارزش این گونه کردن وبلاگت را ندارد. به واقع اشک های مادر ارزشش را داشت ولی کار بهتر آن بود که اصلا اینجا بروزش نمیدادم، نه؟ شاید بهتر باشد تصورتان از اینکه خوشا بر احوال پرتقال! همیشه خوش است. خراب نمیشد. کِی این همه تغییر کردم؟ کِی خواستم غم هایم فقط برای خودم باشد؟ با این حال من شرمنده همه تان...

اما خب ته دل هم کمی خوشحالم... از اینکه دیدم انگار هنوز کسی نگران است.

سمیرا جانم. رفیق خوبِ روزها [قلب]

فاطمه ام. دوری ولی نزدیکترین هایی *_*

مهدیسم. ممنون از حضور پر رنگت =))

مجتبی! ایمیل منو از کجا داشتی؟ :)

لافکا(بدون فاصله با)دیو! خیلی خوشحالم کردی. ^_^

علی ترین! الحق که علی ترین علی ای هستی که میشناسم :))

سینا! بخشیدی منو ای دوستم؟ :))

آیلار! چقدر خوبی آخه؟

نیلوفر! خیالپردازِ مهربون بیان

بیسکوییت بنفش! شیرینِ به دل نشین

N___! اسمت رو هم نمیدونم :))

تد! ببخشید. خب؟ :)

سپهر! حاضر در صحنه! :))

کروکودیل بانو! خوشحالی پخش کنِ بیان :))

آقاگل مهربون، علی :))، مهشید عزیز، رگ ها، امپراطور، ماهی، میرزا ترین میرزا :)، حامد :)، مامان پریسای عزیزم، حنانه نازنین، آرزو گل، مبهم جانم، حریری ترین حریرِ خوبم، شادانم، پرستو، فاطمه، بهار نارنج، پوکرفیس، شایسته و 22 جانم!

ممنون از همتون!

ممنون از وجود تک تکتون.

پرتقال قول میده دیگه از این کارا نکنه. قول میده دیگه صفحه خونه مجازیش رو سیاه نکنه. قول میده دختر خوبی باشه. قول میده هر طور شده جمله یِ حالا ازت راضی ام رو از زبون مادر و پدرش بشنوه. قول میده... قول میده...

میدونین؟ حتی ممنون از اون پنج یا شش دنبال کننده ای که تا اوضاع رو تیره دیدن گذاشتن و رفتن. یا حتی ممنون از اونایی که فکر کردن تنهایی الان احتیاجشه و سکوت کردن. اونایی که اصلا نبودن که ببینن. اونایی که بودن ولی کلا اون ستاره ما براشون مهم نیست. شاید من بزرگترین دلِ کوچیک رو توی پرتقالا دارم! از همه ممنونم :)

بابا بهم گفت: پرتقال! این همه سال اومدی از این کوه بالا، ده متر مونده برسی به قله! جا نزن! برو اون پرچم لعنتیو بکوب سر اون قله کوفتی، بعد بیا پایین برو رو هر کوهی که خواستی. عذابمون نده...

ببخش بابا

ببخش مامان

جبران میکنم...


+ موقوف فرمان تو ام...

++ خدا؟ :)

+++ با اختلاف رای زیاد، تیره هه انتخاب شد. پست قبل!


Designed By Erfan Powered by Bayan