۳۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمرگی» ثبت شده است

خب چیکار کنم؟

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • پرتقالِ دیوآنه
  • چهارشنبه ۱۲ آبان ۹۵

غُرُلوژی

1. مامانم "بادیگارد" رو از ویدیوکلوپ گرفته نشسته داره میبینه و من مجبورم بشینم تویِ اتاقم بررسی کنم ببینم که اگه نور با زاویه چند درجه بتابه به یه منشور، عمود بر وجه دوم ازش خارج میشه :/


2. چرا وقتی من سرم شلوغه همتون روزی شونصد تا پست میزارید؟ وقتایی که سرم خلوته هِی این پنل رو ریفرِش میکنم دریغ از یه موجود زنده که ابراز وجود کنه :/


3. چرا نصفِ وبلاگ هایِ بروز شده چِرتَن؟ به عنوان مثال همین الان میرم چند تا از عناوین پست هایِ جدید رو در وبلاگ هایِ بروز شده براتون مینویسم:

برگزاری بیست و پنجمین جلسه کانون آرامش گفتار

آدم ربایی وعناصر و شرایط تحقق جرم آدم ربایی

پاسخ تمرینات و خودآزمایی کتاب فلسفه پایه سوم متوسطه رشته انسانی

شماره اول نشریه شذرات در سال تحصیلی جدید

آهنگ جدید میلاد باران به نام این آخرین باره منتشر شد


4. امروز داشت راجب انواع اعتیاد ها و مواد مخدر و روان گردان و اینا حرف میزد بعد یه جا گفت: مثلا یکی که قرص اِکس مصرف میکنه دچار توهمی میشه که فکر میکنه پرتقاله! و هی به اطرافیان متذکر میشه که تروخدا منو پوست نکنید!

قیافه من در اون لحظه: :|||

به هیشکی هم نمیتونستم بروزِش بدم آخه :/


5. اون سه روزِ کوفتی رو شکست دادم! الان آیم این رِوالِ عادیِ مای حیات :/


6. یا حق!


  • پرتقالِ دیوآنه
  • سه شنبه ۱۱ آبان ۹۵

چرا واقعا؟

1-/ همَمون یه سری آهنگ داریم تویِ پِلِی لیستمون که هیچ وقت پاکِشون نمیکنیم ولی همیشه تا میان میزنیم آهنگِ بعدی! (بعدِ اینکه این جمله رو نوشتم اینو دیدم!)


2-/ [این] گوگولی جان رو هم دیروز خریدم 


3-/ زود بیدار شدن از خواب تویِ روزایِ تعطیل هم فقط اونجاش که به فاصله یِ پنج دقیقه یک بار گوشیتو گذاشتی زنگ بزنه و با آخرین زنگِشم دِل نمیکنی از تخت و در ادامه با یه "به درک" به خوابی که بهت کوفت شده ادامه میدی!


4-/ توی یه سری کشور ها بابتِ زنده بودنِ شهرونداشون بهشون پول میدن، یه سری دیگه بابتِ اینکه دانش آموزاشون میرن مدرسه بهشون پول میدن، اونوقت ما نشستیم اینجا واسه بدترین اتفاقاتی (کافیه یکم به وقایع اخیر فکر کنید!) که تویِ کشورمون میافته هم جُک میسازیم و هار هور هیر میخندیم! خیلی مونده تا برسیم و حتی پیش بینی میشه که هرگز نمیرسیم! وقتی یه جوون میاد میگه واسه فلان پروژه یِ علمی اِنقدر بوجه میخوام و مسئولِ موردِ نظر در جوابِش میگه به ما چه! بعد انتظار دارین اون جوون بمونه تویِ کشورش و آبادِش کنه؟ نه! میره جایی که به استعداد و توانایی هاش اهمیت بدن! (این بخش درخورِ خیلی از مسائل دیگه هست که هر وقت فرصت کنم در قالبِ یه پستِ جداگانه مینویسمش)


5-/ به نظرتون اینکه من دیروز یک ساعت دیر تر رفتم خونه و این موضوع رو خبر ندادم و مامانم گفت چرا خبر ندادی و من گفتم خب شما یه بار خبر میگرفتی، زبون درازی محسوب میشه؟ :|


6-/ من اینجا حرف میزنم که صرفا مغزم انباشته نشه از حرفایِ نگفته و یه سری دلایل کم اهمیت ترِ دیگه! پس به عقاید همدیگه احترام بزاریم و اگه با نظرِ کسی مخالفیم طوری حرف نزنیم که انگار اون دشمنِ خونیمونه!


7-/ هنوز کامِل به دلم ننِشسته قالب ولی خب بد هم نشد! هوم؟


8-/ [اینو] هم ببینید 3> / با نور بازی کنید :) [اینجا] [بازیِ من]


9-/ حق یارِتون!


  • پرتقالِ دیوآنه
  • جمعه ۷ آبان ۹۵

شاید برایِ شما هم اتفاق بیافتد :/ یا حتی افتاده باشد :/

5 تا ایده واسه نوشتن متن توی سرمه

در واقع پنج تا موضوع مختلف

یه چی توی مایه های اون پستم که راجبه این بود که اگه شکم نداشتیم چی میشد و اینا [اینجاست]

انشا گونه

باید وقت بزارم بنویسمشون

ولی واقعا فرصت ندارم و برا اینکه یادم نره توی نوتِ گوشی نوشتم تیتر هاشونو فقط

کلی هم فیلمِ ندیده دارم که دلم پیششون گیره

کلی کتاب که هر روز بهم چشمک میزنن

تازه دو روز پیش هم با ف یاد خاطراتمون افتادیم که چقدر توی کامپیوتر شرک بازی میکردیم و من یادم افتاد که هنوز سی دی نصب بازیشو دارم و الان شاید باورتون نشه که چقدر دلم میخواد نصبش کنم و بازی کنم اما مقاومت میکنم

دو روزه بابام سرماخورده و ما همش سوپ میخوریم:دی

مامانم سیستم تنفسیش حساسه و اگه سرما بخوره دیگه خر بیار و باقالی بار کن(یعنی خیلی بیشتر آدمایِ معمولی حالِش خراب میشه) واسه همین شبا میخوابه توی پذیرایی و منم کاملا از موقعیت سوء استفاده کرده میرم میخوابم پیشش :)))

و در آخر شاعر میفرماید که: طوفانو پشتِ سر بزار /اون سمتِ ما آبادیه/ این زمزمه تو گوشمه/ فردا پر از آزادیه....؟! :)))


پ.ن: یه پسر هم داریم توی فامیلمون که هم عکاسی نو_د (nude) رو تجربه کرده :/ هم دو سال ازدو_اج س_فید رو :/ به کجا چنین شتابان / پرتقال از او بپرسید :/ گفتم که شما رو هم در تعجبِ خودم سهیم کنم :/ البته در نهایت به من چه :/ فیلت_ر نشیم صلوات "_"


چه خوبی، چه بد

در پناهِ حق :)

  • پرتقالِ دیوآنه
  • پنجشنبه ۶ آبان ۹۵

آنسویِ 6 وجهیِ نامنتظمِ من* چه میگذرد؟

آنسویِ وجهِ جنوبی: 

[صدایِ گریه یِ نوزاد]

- گوگووولییی

- نههه، گریهههه نکن

[صدایِ بلندترِ گریه یِ نوزاد]

- قربونت برم من ... چته آخه؟

[صدایِ گریه مقطع ادامه دارد]


آنسویِ وجهِ پایینی:

[مادرِ پسرِ همسایه با صدایِ بلند داد میکشد]

- آخه من چقدر کاااار کنممم؟

- امیرحسین دیوونم کردییی

[صدایِ آرامِ امیرحسینِ 10 ساله به گوش نمیرسد]

[مادرِ امیرحسین باز هم داد میکشد]

- خفه شوووو

- بگووو چشم

[مکالِماتِ پرخاشگرانه ادامه دارد]


آنسویِ وجهِ شرقی:

[مادرِ گرامی ام تمرین هایِ کلاسِ آوازَش را انجام میدهد]


آنسویِ وجهِ غربی:

[کارگران مشغول ساختمان سازی هستند]


اندرونِ 6 وجهی:

[پرتقالی که به زور تمرکزَش را برایِ حلِ مسائل شیمی حفظ میکند]


*متوجه شدین که منظور اتاقمه دیگه؟


1. این ساختمونامون که اِنقدر به صوت مقاومِ، دیگه عمرا زمین لرزه های خفیف خرابش کنه! نظر شما چیه؟

2. شاید باورتون نشه که وقتی چایی نباتم رو خوردم تویِ قوطی نبات یه کِرمِ 5 میلی متری پیدا کردم!

3. دارم هر روز در یک زاویه یِ مشخصی از خودم سلفی میگیرم که آخرِ هر سال همه عکسا رو بچسبونم به همدیگه که سیرِ تغییراتمو مشاهده کنم :/

4. دُنیایِ من با عشق درگیره.. / عشقی که تو نباشی میمیره.. دریافت

5. راستی این تقریبا وضعیت هر چند روز یه بارِ دور و اطرافه اتاق منه، دیگه دارم عادت میکنم بهش :)

6. ای دو خاموشِ دنبال کننده یِ هَکوری پَکوری:/ چرا خودِتان را از من مخفی میدارید؟ نمیخورمتون به خدا :( خب فضولیم گُل کرده -_- بگین کی هستین وگرنه شلیک میکنم!

7. من هم یک همچین جور خصوصیتی دارم تقریبا :))


  • پرتقالِ دیوآنه
  • دوشنبه ۳ آبان ۹۵

فوژان، خِرسَنجَمُ* بغل کن :)

بچه ها خیلی زلالَن... خیلی :) و من عاشقشونم:)))

شاید مهدکودک هم بزنم در آینده @_@

*خرسنجم=خرسِ نارنجی من :) 

+حسرتِ خواهر یا برادر کوچیک که رو دلمون موند, ببینیم کِی خدا قسمت میکنه عمه بشیم :) من رو عمه غیرت دارما, کسی هم فحشِ عمه میده خیلی ناراحتم میکنه 


  • پرتقالِ دیوآنه
  • شنبه ۱ آبان ۹۵

اینجوری که کلافه ای، بدتره و دِلو بِکن...

1. اِنقدر که موهایِ من تویِ شونه کردن و شستنِشون تویِ حموم میریزه تا الان با تقریبِ خوبی باید کچل میشدم :/ ولی هنوزم مامانم معتقده موهات پُرپشته '_' آیا ایمان نمی آورید؟

2. امروز بعدِ حدودا دو سال دوباره به یادِ قدیما رفتم شونه رو دادم دستِ مامانم ... خندید و اونم به یاد قدیما برا اینکه مثلا حرصِ منو دربیاره یه مدلِ عجیبی داد به موهام!

3. داشتم فکر میکردم آخرین باری که با ذوق رفتم مزاحمِ خوابیدن مامان بابام شدم و سه نفره خوابیدیم رو تختِ دو نفره کِی بوده؟ دیدم برمیگرده حداقل به دو سال پیش ...

4. خیلی زودتر از اونی که فکرِشو میکنیم بزرگ میشیم :)

5. مامانم در حدی توت دوست داره که توی فصلش کلی میگیره و فیریز میکنه که در طولِ سال داشته باشه :) توت آخه؟ یه چنین مادر دوراندیشی دارم من :)

6. چرا میگن در عرضِ یه ماه ولی میگن در طولِ یه سال؟

7. فکر کنم یکی از شرط هایی که قبل از ازدواج باید مکتوب کنم و امضا بگیرم از اون مردِ خوشبخت اینه که من باید حتما یه بار تویِ زندگیم به صورتِ کامل کچل کنم! با تیغ یعنی! و اینکه مشکلی با حیوون هایِ خونگی ای همچون: گربه و خرگوش و همستر و ازین قبیل ها نداشته باشه! گویا اکثرِ پسرا با این دو مقوله کنار نمیان هم :دی

8. شما هم وقتی حالِتون خوب نیست چایی رو خالی میخورید یا من فقط اینطوری ام؟

9. بگذر ز نقش و صورت، جانش خوش است، جانش ... :) #مولاناجان

10. بعدا نوشت: الان که ساعت تقریبا یازده و نیمه شبه، من دقیقا ده ساعته که رویِ تختمم :/


  • پرتقالِ دیوآنه
  • جمعه ۳۰ مهر ۹۵
انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود؛
من هم رفتم :)
#سهراب_سپهری