لوکیشن: خانه مادربزرگی که 4 سالِ پیش رفت.

کتاب را در دستم میگیرم. همه آماده هستیم. میخواهیم از خانه بیرون بزنیم که میگوید: تو رو که نمیبریم! خون در رگ هایم میجوشد. میدوم سمت مادرم و میگویم: چرا من نباید بیام؟ او هم همین را میپرسد. با لجبازی میگوید: همین که گفتم! از خانه بیرون میزند. کت و شلوار آبی پوشیده و حالا کفش های مشکی اش را به پا میکند. دستش را دراز میکند و میگوید: کتابو بده من. میگویم: نمیدم. منم باید بیام. میرود کتاب دیگری بر میدارد. فریاد میزنم: ازت متنفرمممممم که همیشه میخوای اَدای آدمای فداکارو در بیاری. بدون این کتاب نمیتونی بری اونجا. خودش را به من میرساند.

- میدی یا بیام بزنمت؟

- بیا بزن.

وسط هال مینشینم. با قسمت سفت کتاب(جایی که تمام برگه هایش به هم متصل شده اند) مدام بر سرم میکوبد. یک بار، دو بار، سه بار... خون از سرم جاری میشود. مادر ضجه میزند و پدر با شدت بیشتری میکوبد.


[خوابهایم]-[22 دی 95]

۰ ۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره!
انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود؛
من هم رفتم :)
#سهراب_سپهری
عرفـــ ـــان بلاگ بیان